با سلام
بنده از وبلاگ مهاجر به وبلاگ پرستوی مهاجر به آدرس ذیل هجرت کردم. امید که در پناه حضرت حق و در راستای تحقق آرمانهای اسلام ناب محمدی قدم بردارم. یا علی
آدرس جدید من:
HTTP://parastu.parsiblog.com
![]()


دانلود نشریه پارهخشت، نشریه انجمن اسلامی دانشجویان مستقل دانشگاه دریانوردی و علوم دریایی چابهار به همراه ویژهنامه انتخابات مجلس.

در واکنش به مسدود شدن یک سایت دانشجویی نگاشتم... ندایی از دل که بر دل نشیند...
آقای قدرت! دانشجوی مسلمان آزاد حقیقی است و هرگز در قفس شکنندهی تو آرام نخواهد گرفت... و بدان تا زمانی که خون اسلام در رگ غیرت دانشجوی مسلمان جریان دارد هرگز تو و امثال تو را یارای به بند کشیدنش نخواهد بود و جنبش این خیل عظیم همهی چارچوبهای نا به حق تو را در هم خواهد شکست... آری هابیل این بار کاملاً هوشیار حرکت قابیلصفتانی چون تو را رصد میکند تا ظالم رسوا شود...
آقای قدرت! نمیدانم یک سایت دانشجویی که در عقبهی خود بر عکس دستگاه سستبنیان طویل و عریض تو جز چند دانشجوی از دنیابریده را نمیبیند چگونه خواب شبانه و گشتوگذار روزانهی تو را رنگ اضطراب پاشیده! امّا این را خوب میدانم که این جنبش بنیانهای بنای ظالمانه تو را سخت لرزانده تا با دیگر یزیدیان نقاب اسلام بر چهره گمارند و بکوشند یاران حسین را به سلاح تهمت از کوفه برانند... اما کوفیان اکنون اگاهند. این را مسلم خبر آورده و دیر یا زود امثال تو جایی مجالی برای شهوترانی نخواهید یافت...
آقای قدرت! چنگ و دندان نشان دادن به این چشمهی جوشان حقیقت چه معنایی میتواند داشته باشد؟ چنگ انداختن در آبی که نیک و بد شما را بیکم و کاست به نمایش گذاشته عملی است بیهوده که به طنزی تلخ میماند... آقای قدرت این سنگها سدی بر مسیر این چشمهی جوشان نخواهد شد چرا که زلال عشقی که در این مسیر جریان دارد هر سنگی را آب خواهد کرد و آنچان که پیش از این رخ داده و بر سینه تاریخ هک شده این ماء معین با درنوردیدن زمان و مکان راه خود را به دلهای مومنین باز خواهد کرد...
آقای قدرت! کمی سختگیرانهتر... کمی عجولانهتر... کمی تندتر عمل کن تا وضوح تصویرت که به زودی بر دیوار رسوایی قاب میشود بیشتر شود تا دیدن تصویر تو بر خلقا... آسانتر شود... جنبش دانشجویی به زودی عکس چهرهی تو را بر دیوار رسوایی نصب میکند کنار عکس جیمیکارتر، بالای قاب عکس پهلوی، نزدیک عکس موسوی... آقای قدرت آماده باش! تو در برابر لنز پر دقّت دوربین تک تیراندازان جنبش دانشجویی هستی...
دور فلکی یکسره بر منزل عدل است/خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل... حافظ

من دانشجوی آزادهام... دلشکسته از غم جهل خلقا... ایستاده در در خط مقدّم عشق، نوشیده از شراب گوارای حقیقت، منتظر بر ظهور یار غایب... گسیخته از بند شهوات دون دنیا...
من دانشجوی آزادهام... از من مخواه که آرام بگیرم و چون خوکان خوکرده به قفس دنیا منتظر قصاب زمان بمانم! من گلولهای خواهم بود آتشین که سینهی مرگ را خواهم درید. آری من شکارگر مرگم و نه مرگ شکارگر من. نیک میدانم که دنیاپرست در این قفس خواهد پوسید...
من دانشجوی آزادهام... از من خامشی مخواه که من خورشید در تب و تاب و سوزان از آتش آگاهیم که با سوختنم روشنی بخش این تاریکخانه خواهم شد؛ نیک میدانم جغدهای کور عادت کرده به تاریکی را توان دیدن نیست...
من دانشجوی آزادهام... از من مخواه تا ابد در دوراهی شک و تردید و در محفل جاهلان شکّاک بمانم... آری من با گذر از جادهی حقیقت به علم خواهم رسید؛ نیک میدانم شکاک در مرداب افکارش غرق خواهد شد...
من دانشجوی آزادهام... از من مخواه سازش کنم با آنکه خنجر قهر بر رگ عقیدهام گماشته، من خنجر کین دشمن خواهم شکست و مهاجم را به ذلّت خواهم کشاند؛ نیک میدانم غافل بر اثر سر مدارا با عدو، در خون خود خواهد غلتید...
من دانشجوی آزادهام... از من مخواه از ترس جان حقیقت را لگدمال کنم. آری مرا توان دروغگویی و حقه زدن نیست و این برای من عین توانایی است؛ نیک می دانم روباهصفت را یارای درک سخنم نیست...
من دانشجوی آزادهام... از من نخواه بمانم. من اشک چشم امتم که بر گونهی تاریخ جاری خواهم شد و با رفتنم حقیقت را قوام خواهم بخشید؛ نیک میدانم جاهل مرا از دست رفته خواهد پنداشت...
من دانشجوی آزادهام... گریخته از چنگال جهالت، مسلح به شمشیر شهادت، نگریسته در عمق با بصیرت، فدایی طریق ولایت...
آری من دانشجوی آزادهام....
روز دانشجو هرچند با تأخیر، ولی مبارک...


یه داستان کوتاه نوشتم با درون مایه اجتماعی...

ساعت را زیر آستین میبری و سنگینی تنت را بر دو پایِ خسته از دوری راه میسپاری، تا به دانشکده برسی ده دقیقهی دیگر باید دوام بیاورند! صبح که سالنامهات را که حالا شده دفتر خاطرات، را نگاه کردی متوجّه شدی امروز دوشنبه است اینقدر فکرت مشغول است که شب و روز را هم فراموشکردهای چه برسد به اینکه به یاد بیاوری امروز چند شنبه است! دوشنبهها را دوست نداری با این رنگ پاییزی کسلت میکنند، با آن همه کلاس پشت سر هم که میدانی چیزی عایدت نخواهند کرد، خصوصاً که زهرا خانم هم دوشنبهها به دانشگاه نمیآید. این را بعد از چهار هفته تازه متوجّه شدهای. صدای رعد و برق بعد از فلش عکاس پهنپیکر سیاه که حالا تمام آسمان را بغل کرده تو را به خود میآورد و قطرات رو به فزونی باران کسالت صورت و روز دوشنبهی تو را حسابی میشویند... لباسهایت خیس خیس شدهاند به حال و روز چشمهای دیشبت افتادهاند. راستی آسمان چرا اینطور میگرید؟ سر کلاس مینشینی، طبق معمول دیر کردهای و نگاه سنگین استاد را چون کولی پر از کتاب بر دوشت حس میکنی. راستی کولیات کجاست!؟ کولی را فراموش کردهای همراه خود بیاوری! هوش و حواسی که بایستی چراغ راه تو در زندگی باشد را در تاریکی دنیا گم کردهای؛ هرچند میدانی این دو هم مثل دلت پیش زهراست. راستی زهرا الآن کجاست؟ چه کار میکند؟
- آقای کاظمی تشریف بیارید پروژتون را ارائه بدید.
- آقای کاظمی!
صدای استاد مثل رعد و برق چند دقیقه قبل تو را از دنیای افکارت بیرون میکشد البته این بار خبری از فلش نبود! تازه به یاد میآوری پروژهات هم در کولی بوده! آه از این فلش کوچک پردردسر که نشد یک بار به تو وفا کند! انگار تکنولوژی هم با کوچک و سبک کردن ابزارها سعی دارد مشکلات تو را بزرگتر و سنگینتر کند... حالا نگاه سنگین همه کلاس به کمک استاد آمده تا شاید کمر تو را خم کنند!
- بشکنه این دست که نمک نداره...!
- مادر جان مگه من چی گفتم؟ حرف بدی نزدم که...
مادر... نزدیکترین فرد به تو... مونس دوران کودکی تو... تنهی درخت زندگی تو... البته اگر دیگر تویی باقی مانده باشد! اما این مادر چنان با شنیدن حرفهایت از تو دور شده که فکر نمیکنی هیچ وقت صدای سکوت پر از فریاد دلت به گوش او برسد... مادرت به قول خودش از سر محبت برنامهها برایت دارد. از فارغالتحصیلی و خدمت رفتن تا اشتغال و صاحبِ خانه و ماشین شدن و دست آخر ازدواج با سارا دختر داییات! اما تو کجا و این برنامه دور و دراز کجا... دل پر غصهی تو کجا و آیندهنگری بیاساس مادرت کجا...! حسابی دلت میگیرد... به خیال کنده شدن از زمین از راه پله بالا میروی تا به پشت بام برسی... چشمت به خورشید میافتد که اندک اندک به بند کوههای روبروی خانهتان کشیده میشود، کوههایی که البته تا نیمه توسط آدمیزاد خراشیده شده. چشم میدوانی و در دامنهی کوه خیابانی را می بینی که منزل زهرا خانم آنجاست. راستی زهرا الآن مشغول چه کاری است؟ به چه چیزی فکر میکند... خورشید را میبنی که حال دیگر نصف تنش را به خاک سپرده... راستی تو هم انگار گرفتار خاک کوی دامنه همان کوهی که خورشید گرفتار آن است...
- رضا بیا پایین نمازت رو بخون میخوایم شام بخوریم.
سر که میچرخانی متوجه میشوی دیگر از خورشید خبری نیست و ستارگان جای خورشید در دل آسمان نشتهاند، از اینکه ستاره افق زندگی ات را یافتهای خوشحالی اما ناراحتی، چرا که او را در افقی دور میبینی. مگر زهرا چه فرقی با بقیه داشت؟ بیستودو سال از زندگیات گذشته بود اما هیچ دختری مثل زهرا برایت جذاب نبوده... تو عاشق حجب وحیای این دختر شدی... عاشق حجاب کامل و اخلاق خوشش...
- یا زهرا...
نمازت را تمام میکنی کمی سبک شدهای، به سمت سفره میروی تا غذایی بخوری که تن خاکیات توان حفظ روح سرکشت را از دست ندهد. مادرت مثل همیشه ظرف غذای تو را بیش از ظرف دیگران پر کرده و باز هم غذای بیشتری به تو تعارف میکند. ناگهان متوجه میشوی بغضی عجیب در گلویت گیر کرده و اجازه نمیدهد لقمهای غذا را فرو دهی... خدایا من کجایم و مادرم کجا. احساس می کنی در حال غرق شدن در دریایی از غصه هستی اما مادرت در ساحل خیالاتش نشسته و بدون توجه به این وضعیت به تو غذا تعارف میکند.
-آقای کاظمی این فرصت آخر شما بود! آقای کاظمی!
بلند میشوی و از کلاس بیرون میروی، اشک از چشمانت جاری میشود تا دوشبهی تو را خیستر کند...






